افکار نا منسجم
یاد نگاشت هایی از زندگیم
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 27 آذر ماه سال 1384
شب یلدا

این روزها دچارسردرگمی و استرس و هیجان هستم.من که تا حالا توی زندگیم به هیچ موضوعی به طور جدی فکر نکردم اینبار باید عقلم به کار بیافته، دیشب با ایمان صحبت کردم می خواست تاریخ دقیق تولدم را بدونه اول بهش گفتم دو آذر ، گفت مهم نیست ما دو دی شام     می ریم بیرون گفتم رزرو شده و ایمان پیگیرانه علت را جویا شد. ماجرا را گفتم و ایمان گفت همون روزی که توی نمایشگاه پرسیدی تو فلانی را می شناسی شستم خبردار شد که یه چیزی هست.بهم گفت باید خوب فکر کنی چون موضوعی است که حد وسط نداره با خوبه خوب می تونه باشه یا بد بد البته من با این نظر کاملا موافق نیستم. گفت من را در جریان کارهات بذار.واقعا نمی دونم کار درستی انجام می دهم یا اشتباه ، نمی دونم ارتباطم درسته یا غلط ، نمی دونم اگه به مامان بابا بگم عکس العملشون چیه؟ بگذریم شب یلدا ،  و تولدمون نزدیکه ،اتفاقهای خوب آرزو می کنم.

با وجود اینکه مهمونی شب یلدا هم قطعیه ولی نمی دونم برنامم چی می شه.


شنبه 26 آذر ماه سال 1384
هوای برفی

 من اهل ریسک نیستم. یعنی نمی تونم به راحتی با هر موضوعی کنار بیام، مخصوصا اونجایی که کاری از دست خودم بر نیاد.کلا آدم بی کله ای هستم ولی اصلا تصور اینو نمی تونم کنم که چیزهایی اتفاق بیافته که خودم با فکر خودم نتونم حل کنم و مجبور به کمک گرفتن از بقیه باشم.دیروز رفتیم دیزین، برف می اومد خیلی خوش گذشت ریه ها را  پر از هوای تازه کردیم بعد از ظهرهم رفتیم یک بوس کوچولو.

امروز هم که سر کار بیشتر وقت تلف کردم تا کار. فردا یه عالمه کار برای انجام دادن دارم.


پنجشنبه 24 آذر ماه سال 1384
دلتنگی

 از بس همه کارها تایپی شده بعضی موقع ها دلم برای نوشتن با خودکار تنگ می شه فکر می کنم اگه به همین منوال پیش بره کم کم خطم تو مایه های خط مدیرم بشه که خوندنش واسه خودش هم سخته. 

امروز دلتنگ دلتنگم.خیلی چیزها هست که باید یادبگیرم.نمی دونم چرا از اشتباهاتم به خوبی درس نمی گیرم.زندگیم بیشتر شبیه به یه رمان شده اون موقع که دانشجو بودم دوستی داشتم که وقتی ماجراهای زندگیشو واسم تعریف می کرد یه جورایی باورم نمی شد.نمی گم ماجراهای من پیچیده اند ولی فکرم را مشغول کردند.

امیدوارم  خدا کمکم کنه یه جورایی آرامش همیشگی را ندارم. وقتی فکر می کنم نیروی مافوق را در خیلی از لحظه های زندگیم حس می کنم.لحظه هایی که اگه او نبود معلوم نبود چی می شد.دلم برای مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری تنگ شده کاشکی کتابش الان اینجا بود .خدایا ازت خواهش می کنم کمک کن کاری کنم که خیر و صلاحمه .گیج گیجم.نمی دونم چه اتفاقی می افته. 

 


دوشنبه 21 آذر ماه سال 1384
صبحانه

در گیر یه حس غریبی هستم .حسی که خیلی وقت بود به سراغم نیومده . خیلی وقت بود که نیاز به این حس داشتم دلم می خواهد کارم زودتر تموم بشه و بعد از ظهر بشه .خیلی خوشحالم که یه جورایی احساس تنهایی نمی کنم .خیلی خوشحالم  کسی هست که از بودن کنارش خوشحالم و احساس رضایت می کنم


یکشنبه 20 آذر ماه سال 1384

امروز بعد از ۳ روز استنشاق هوای تمیز دوباره به تهران برگشتم ، بماند  راهی که حداکثر ۹ ساعت بود ۱۳ ساعته آمدیم استرس کارهای انجام نشده ام زیاد است .کم کم مشغول انجام کارها هستم.

به امید آنکه تمیزی به هوای تهران بازگردد و حجم ترافیک کمتر شود.


شنبه 12 آذر ماه سال 1384
حس گنگ

نمی دونم تا حالا براتون پیش اومده توی ارتباطاتتون فرق نمیکنه با جنس مخالف یا موافق یهوی احساس نگرانی کنید و یه حسی مثل خوره به وجودتون بیافتد.یه چیزی داره تو وجودم مور مور می کنه و همه تمرکزم را گرفته کارم را به خوبی انجام نمی دهم و دائم نگرانم پیش خودم فکر می کنم یه جای کار اشتباهه و به هیچ قیمتی نمی خواهم ارامشی را که بعد از مدتها بدست آوردم از دست بدم

باید یه فکر حساب شده کنم.دیگه نباید اشتباهات فبلی را تکرار کنم.

کسی باید به من کمک کنه.


شنبه 12 آذر ماه سال 1384
حس آشنا

این چند روزه حس مبهمی دارم .حسی نه چندان غریب.حسی که شاید سالها پیش نیز برایم بوجود آمده بود.

زندگی چون گل سرخ است
پر از خار ،پر از برگ، پر از عطر لطیف
یادمان باشد اگر گل چیدیم،
خار و عطر و گلبرگ،هر سه همسایه دیوار به دیوار هم اند...


 


چهارشنبه 9 آذر ماه سال 1384

خیلی دوست دارم یه چیزی بنویسم حدود 10 دقیقه هم است که هی دو سطر می نویسم و پاکش می کنم.نمی تونم بین کلمات ربطی پیدا کنم.

امشب تولد یکی از دوستانمه .یادمه وقتی بچه بودم سالها خیلی کند می گذشت شاید مثل لاکپشت هر چی سن بیشتر می شه سرعت گذشت سالها هم بیشتر می شه.خیلی فکرها و کارها توی ذهنم هست که باید انجامشون بدم ، مطمئنم اگه یکی دو سال دیگه بگذره  قطعا به انجام نمی رسند.


سه شنبه 8 آذر ماه سال 1384

روز یک شنبه باز هم همان اعصاب خوردی همیشگیی که معمولا پس از واریز حقوق ها پیش می آید ؛پیش آمد.از اعتماد به نفس خودم در برخورد با مدیر عامل لذت بردم و اینکه گفتم من به این نتیجه رسیدم که در حد توانم کار کنم نه بیشتر.دوشنبه هم همراه بود با آشنایی با یک دوست جدید و مهربان .شب هم که خانه مینا مهمان بودیم خیلی خوب بود.کلی خندیدیم.روی ترازوی مینا خودم را وزن کردم ۶۰ کیلو.باید یک رژیم سخت بگیرم.تقریبا ۸ کیلو اضاقه وزن .نتیجه را آخر هفته آینده اعلام می کنم


شنبه 5 آذر ماه سال 1384

اگر می دانستیم در فراسوی مکان و زمان چه در انتظارمان است دگرگون می شدیم؟این سوال  در صفحه اول کتاب یگانه نوشته ریچارد باخ مطرح شده است.در ابتدای داستان  زن و مردی  با گذشته خود در سن ۲۰ سالگی روبرو می شوند.بنظرم کتاب جالبی اومد.راستی این چنر روزی که نبودم از طرق شرکت یه ماموریت رفته بودم.در کل خوب بود خیلی بهتر از کرمانشاه.

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 29001


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها