افکار نا منسجم
یاد نگاشت هایی از زندگیم
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه سریال جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 مهر ماه سال 1385

مدت زیادی بود که حوصله فضاهای خانه جز اتاقم را نداشتم ، دیشب ۲ ساعت برای خودم روی کاناپه دراز کشیدم و تلویزیون تماشا کردم ، عود روشن کردم، کتاب خواندم و به قطره های باران از پشت شیشه نگاه کردم ، می خواهم خیلی چیزها را فراموش کنم دعا کردم تغییری که با پایان باران در زمین پدید می آید ، در من هم ، من هم تازه شوم به خودم امیدوارم. به قسمت و تقدیر اعتقاد دارم.من تلاشم را کردم باقی دست خدا.احساس خوبی دارم.

کتاب نارتسیس و گلدموند هرمان هسه را تمام کردم.یکی از زیباترین کتابهایی که تا بحال خوانده ام. یکی دو ماه دیگر دوباره می خوانمش.


چهارشنبه 26 مهر ماه سال 1385

امروز راست راستی آسمون هم دلش گرفته اونم نمی تونه با خودش کنار بیاد هی میباره هی ساکت می شه .دلم می خواست می رفتم زیر بارون خیس خیس می شدم اما وقتی فکر سرماخوردگی بعدش را کردم منصرف شدم.هوا خیلی تمیز شده اما غرش های اسمون تموم نمی شه، خرمالوهای درخت حیاط بدجوری چشمک می زنند. وقتی فکر می کنم خرمالوها فقط  تا دو سه هفته دیگه به درختند دلم میگیره.

بعضی از آدمهای شرکتمون تو بدترین شرایط هم باشند بازم لبخند از لبشون دور نمی شه.مثلا پیک شرکتمون ، من  اگه به جای اون بودم و زیر این بارون مونده بودم به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم(البته نه به این شدت) اما مطمئنم لبخند هم روی لبم نبود. این روزها دائم کودکم با بالغم درگیره اما خوشحالم که بالغم بر کودکم غالبه. نمی خواهم یه زمانی برسه که فکر کنم کودکم هم اندازه بالغم می فهمه دلم می خواهد همان کودک کوچک باقی بمونه . فقط خودش بدونه کی باید دست از شیطنت برداره و کوتاه بیاد. 


سه شنبه 25 مهر ماه سال 1385
اذان مغرب

همیشه اذان مغرب ماه رمضان با بقیه ماهها برایم خیلی تفاوت داشته، حس آرامش عجیبی بهم میده مخصوصا ربنای قبل از اذان ، دوست دارم این موقع یه جایی باشم که حتما اذان و ربنا را بشنوم اونم با کمال آرامش.امروز روز پرکاری داشتم.بلاخره کاری را که مدتها بود می خواستم انجام دهم تمام کردم.باید یه نظم و ترتیب اساسی به کارم بدم.


دوشنبه 24 مهر ماه سال 1385
وای خدا چه بارانی

باران احتیاج من است.

 اولین باران پاییزی بارید.


چهارشنبه 19 مهر ماه سال 1385

برای رفتن حاضر نیستم، دوستم دارم انجا می روم خیلی باروحیه و شاد باشم و به همه انرژی بدهم.اما خسته ام و بی روحیه.نمی دانم چرا آن اتفاقات هیجان انگیزی که منتظرشان هستم پیش نمی آید.


سه شنبه 18 مهر ماه سال 1385

یه هیجان پیش بینی نشده می خواهم.خیلی ساده و اتفاقی. این روزها ترس عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته. خدا جون خودت همه چیز را درست کن.


دوشنبه 17 مهر ماه سال 1385

دوستی دارم که همیشه میگه اگه برای یک تکه چوب خشکیده انرژی بگذاری مثلا بهش اب بدی و برسی مطمئن باش که اون چوب خشک سبز میشه. نمی دونم چقدر در عالم واقعیت مصداق این گفته اش را دیده ، من که نتیجه خوبی از انرژی گذاشتن برای کسی یا چیزی ندیدم و فقط خودم روز به روز تحلیل رفتم ، می دونم یه جاهایی اشتباه از خود من بوده اما کلا به نظر من باید طرفمون هم مستعد باشه و فقط این ما نباشیم که وقت و انرژی صرف می کنیم.


یکشنبه 16 مهر ماه سال 1385

از دست خودم هم حرصم در اومده ، وقت و بی وقت دلم میگیره ، اصلا فکر نمیکنه که هر کاری زمانی داره جایی داره . دلم یه چیز هیجان انگیزی می خواهد.یه خبر جدید یه اتفاق جدید یا یه حرف جدید. خسته شدم از این همه یکنواختی


شنبه 15 مهر ماه سال 1385

هیچوقت فکر کردی که چی بر سر احساسات من اوردی راستشو بگو .یادته می گفتی من جذب نگاه ساده ات ، صداقتت و مهربونیت شدم ، پس چی شد ، هیچ می دونی داغونم کردی ، می دونی چه بغضی تو گلومه،می دونم که نمی دونی یعنی اینقدر مشغله و گرفتاریهای دیگه ات زیادند که مطمئنم یه بخشی از زندگیت را حذف کردی یا اینکه اگر نه گذاشتیش تو بخش ایکنهای بدون استفاده حالا چی بشه که یهو کنجکاو بشی یه کلیک کنی ببینی توی اون فولدر چه خبره . دیگه از فکر کردن بهت هم خسته شدم  از این احساسات لطیفم خسته شدم .از تو و از همه اون خاطرات که مثل سوهان روحم را خراش می ده خسته شدم ، دیگه نمی تونم..


دوشنبه 10 مهر ماه سال 1385

نمی تونم بیخیال بشم.نمی تونم، همه ملاکها و معیارهای سنجشم بهم ریخته.


   1      2    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 28995


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها