| |
| شنبه 25 آذر ماه سال 1385 |
|
هیچوقت بعد از ظهر دو سال و نیم پیش را که تماس گرفتند و برای مصاحبه دعوتم کردند ، فراموش نمی کنم ، شاید اینجا یکی از شانسهای زندگیم بود ، همراه با خاطراتی که یه بخشی از زندگیم شدند ، با مدیر عامل مهربان صحبت کردم ، گفت هر جور که فکر می کنی صلاحته. یه جورایی باورم نمیشه ،تصمیم گرفتم اینجا نباشم و سراغ یه سرنوشت یا آینده دیگه ای بروم ، از خودم هم خیلی وقتها حرصم میگره ، خیلی جاها بدون فکر یه کارهایی را انجام می دهم و بعدش پشیمون می شم ، از اینکه فکر کنم یه جایی مفید نیستم متنفرم. فعلا باید بگذارم زمان بگذره، تا چی پیش بیاد. |
|
| |
| چهارشنبه 15 آذر ماه سال 1385 |
| پرت و پلا |
اصولا روابط و رفتار ، صحبت و نگرش آدمها به مسائل و اتفاقات دور و برشونه که قدر و ارزششون را در برابر آدمهای دیگه تعیین می کنه و آدمهایی که ساده ترین و پیش افتاده ترین اصول دوستی را زیر پا می گذارند دوستای خوبی نمی تونند باشند مگر اینکه یه خصوصیات مشترکی پیدا کنیم ، می دونم چیزهای خیلی واضح و بدیهی ای نوشتم بازهم می خواهم بنویسم اما هیچ ربطی به مقدمه نداره این روزها یه فکرهایی خیلی نگران ام می کنه یه سری ترس ها و حس هایی هست که آزارم می ده ، تصمیم منسجمی نمی تونم بگیرم علت اش هم اینه که یه سری از واقعیت ها را نمی تونم بپذیرم. ترس از بیراهه رفتن یا گم شدن وسط راه ، ترس ازدست دادن خیلی چیزها و خیلی فرصتها همه چی خیلی قاطی پاتی شده ، بعضی وقتها واقعا خسته می شم از استرس از هیجان از حادثه و ماجراجویی ، مثلا فکر می کنم اگه یه برنامه ای بود که تو هدفت را بهش می دادی و زمان رسیدن به اون هم بهش می گفتی اون وقت اون برنامه راه و روش رسیدن به اون را بهت نشون می داد خیلی خوب بود. اگه کسی می تونه این برنامه را درست کنه زودتر دست بکار بشه من شدیدا بهش نیاز دارم. |
|
| |
| یکشنبه 12 آذر ماه سال 1385 |
|
همیشه زمانی که به پیشامد خوبی فکر نمی کنم ، اتفاق می افتد و شاید اون لحظات و احساسها از بهترین لحظات و حسهای زندگی ام باشند. |
|
| |
| چهارشنبه 8 آذر ماه سال 1385 |
|
هر چی سبک سنگین می کنم می بینم بازم یه کفه ترازو بالاتر از کفه دیگه است.نمی دونم کاری که می خواهم انجام بدهم تا چه اندازه درسته و تا حد انتظاراتم را براورده می کنه اما اون حس آشنا شدن با چیزهای نو و جدید و بوجود اومدن یه تغییر و تحول تو زندگیمه که ترغیبم می کنه امتحانش کنم. دوستم از بابت خیلی چیزایی که نگرانشون بودم بهم اطمینان داد ، می دونم که باقیش هم دست خودمه. خوشحالم از این جهت که یه مدتی همه چیز برام تازگی داره و مشغولم می کنه. باید یه جاهایی هم ریسک کرد. |
|
| |
| دوشنبه 6 آذر ماه سال 1385 |
|
دلشوره و اضطراب دارم. همش به خاطر این روزها و این موقع هاست. نمی تونم بفهمم چه جوری آدمها به راحتی می تونند از همه چیز و همه کس بگذرند. بازهم از اون وقتهاست که دارم دیوونه می شم. بازهم دلتنگی الکی و مسخره . خودم هم نمی دونم. |
|
| |
| یکشنبه 5 آذر ماه سال 1385 |
|
صد بار یک سطر نوشتم و پاک کردم ، مخم جواب نمی دهد یعنی برای نوشتن فکرهایم مرتب نمی شوند. به هرحال خوبم و زندگیم آرام بدون استرس و هیجان خاصی پیش می رود. |
|