افکار نا منسجم
یاد نگاشت هایی از زندگیم
خرداد 1386
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
آرشیو

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 20 اسفند ماه سال 1385

ایمیلی را که برایت فرستاده بودم می خوندم.به نیمه که رسیدم  دیدم خودم هم حوصله دوباره خوانی اش را ندارم فهمیدم تو هم دو خط اولش را خواندی ، بی خیال بقیه اش شدی. قبول کن حق داشتم تو اون موقعیت حتی بدتر از ان را برایت بفرستم.کاشکی فکر و خاطراتت هم مانند خودت از زندگیم حذف می شد.

اخر هفته گذشته با کمک اقا رضا خونه تکونی کردم.خونه شد مثل دسته گل همه شیشه ها حسابی برق می زنه ، فکر کنم دوسالی می شد تمیز نشده بودند، همه یادها و خاطرات آزار دهنده را در جعبه ای گذاشتم و روی ان برچسب خاطرات ممنوعه زدم. شاید سال بعد موقع گردگیری خونه پیداش کردم و اونوقت مسلما  مثل الان برام ازار دهنده نیستند خوبیش اینه که واسم یه یادآوری هستند ، خیلی چیزها را نباید دائم فراموش کنم که بازهم بخوام تجربشون کنم.

دلم می خواهد این چند روز باقیمونده از امسال هم زودتر تموم بشه و سال آینده با امید به اینکه دلخوشیهاش بیشتراز  سبزو بزرگ شدن کاکتوس روی کابینت اشپزخونه یا دیدن عکس های چسبونده شده روی یخچال باشه شروع بشه مگه نه...

به سال اینده خوشبین ام. فکر می کنم اگر این دوهفته خودم را قوی کنم و امیدوار باشم، سالی خوب که همش بهاری باشه می تونم داشته باشم. بعضی وقتها فکر می کنم امسال هم برایم سال بدی نبوده است، سفرهای پرخاطره خوبی داشتم از نظر شغلی به نوعی پیشرفت داشتم و مهمتر اینکه یکی از آرزوهایی که تو زندگیم داشتم عملی شد.

نمی دونم روزهای اینده چه اتفاقی می افته ولی امیدوارم. به امید که میشه دلم خوش باشه...


یکشنبه 6 اسفند ماه سال 1385

دیروز بعد از ظهر حس کار کردن نداشتم به همین خاطر خیلی زود رفتم خانه. یک ساعتی استراحت کردم و بعد رفتم باشگاه انقلاب پیاده روی و شنا. همیشه آب آرامش عجیبی به من می دهد.. دیشب راحت تر خوابیدم. امروز هم روز خوبی بوده است. بعد از کار می روم همکار عزیزقدیمی ام را ببینم..

 


شنبه 5 اسفند ماه سال 1385

من از گذر کند لحظه ها خسته ام. دوست دارم زمان سریعتر بگذرد و به بعد برسم. شاید عجله ام برای رسیدن به بعد بیشتر برای فراموش کردن حال باشد. استرس و دلشوره عجیبی دارم.


شنبه 5 اسفند ماه سال 1385

حالم اصلا خوش نیست. از خودم هم ناامید شدم. این همه چیزهای واضح و باز هم خود را به کوری زدن و ندیدن . در ان شرایط نمی دانم چه عکس العملی باید نشان می دادم. اصلا شب خوبی را نگذراندم. همه اش کابوس.


سه شنبه 1 اسفند ماه سال 1385

این سه ماه گذشته برای من یه جوردیگه و از یه جنس دیگه و با یه حس دیگه بود سه راه ها پیش پام گذاشته شد و من هم اون راه ها را امتحان کردم تا بعدا افسوس نخورم چرا فلان موقعیت را تو زندگیم از دست دادم. خیلی نگذشت که متوجه شدم راه اولی راه من نیست. یعنی حداقل با اون شرایط به صلاح خودم هم نیست که بخواهم ادامه بدم و به موندن توی اون مسیر پافشاری کنم.انتخاب دوم همون مسیری بود که دو سال در اون بودم . کاری بود که نگرانی ها ی آینده اش زیاد بود. و این هم کاری که هنوز مطمئن نیستم به خوبی از پس انجام اش بربیام  و  به اون چیزی که می خواهم برسم. با خودم حرف می زنم ، فکر می کنم و خیلی چیزها را  به خودم تلقین می کنم تا شاید بیشتر به آینده امیدوار بشم.

 در انتظار روزهای خوب آینده  هستم.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 29007


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها