| |
| دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
من به خاطر همه چیزهای خوبی که دارم از خدا سپاسگزارم و می خواهم اینبار هم خودش به کمکم بیاید. یک تحول اساسی نیازدارم.حس کم آوردن شدیدا به سراغم آمده و رهایم نمی کند.
|
|
| |
| دوشنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
| حال بدی دارم. از شرکت که بر می گشتم ترس عجیبی با من همراه بود هوای طوفانی و باد و باران شدید اضطرابم را بیشتر کرده بود. وارد اتوبان مدرس که شدم طبق معمول ترافیک بود . کمی که راه باز شد یک نفر روی زمین افتاده بود و چند نفر ماشین ها را هدایت می کردند که سریعتر بروند. صحنه بدی بود. نمی دانم بیچاره زنده بود یا نه... |
|
| |
| شنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1386 |
| روی برد شرکت |
چیزی را که نمی توانی بدست آوری فراموش کن و چیزی را که نمی توانی فراموش کنی بدست بیاور. |
|
| |
| دوشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1386 |
|
پایان قصه ای که پائیز۸۴ شروع شده بود ، خیلی تلخ بود. من در فراموشی چیزهایی که باید به خاطر داشته باشم ماهرم.خدایا کمک کن همه فصلهای این قصه به همراه تمامی پیوست هایش از ذهنم محو شود. |
|