با هر کدوم از دوستهای متاهلم که صحبت می کنم ازدواج را راهی برای فرار از تنهایی می دونند.چند روز ژیش با یکی از آشناهامون صحبت می کردم حرفهاش چند روزی روی من تاثیر داشت بهم گفت باید هدفمند عمل کنم و کلا باید فکر کنم که از زندگی چی می خواهم اونوقت بر اساس هدفم مسیرم را تعیین کنم یه جورایی دیگه نمی تونم بی گدار به آب بزنم.خوب که با خودم فکر می کنم می بینم تنهایی هنوز برای من خیلی آزار دهنده نشده اما طفلی مامان خیلی نگران منه.خوب می دونم که هر مقطعی از زندگی گرفتاری و نگرانیهای خاص خودش را داره تا وقتی تنها هستی خیالت راحته که فقط خودتی و خودت .اما بعد از اینکه متاهل شدی اگه اوضاعت تغییر نکنه چی اونوقت که غم و اندوه ادم صد برابر می شه. ..
واقعا نمی دونم.
شرکتمون داره تغییر مکان می ده .با همکارم صحبت می کردم گفتم خدا کنه با تغییر محل شرکت یه کم حال و هوای ما هم تغییر کنه.فقط خدا می دونه چی توی دل ما می گذره. |